غم خود بیش و تو را شادی دوران می داد
خاطراتم ز ازل تا به ابد وصل به دوست
در طرب با همو در وقت عزا با هم سوخت
ارزش زر به عیار است و زمان عیار دوست
معرفت واژه ناچیز که در خصلت اوست
اعتبارم ز بر دوست کین نام نکوست
دوستی بر همگان را به جهانم آرزوست
یاد کن از دوستان در وقت اندوه و اسف
ورنه در شادی هزاران آشنا گِردند و صف
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 2 |
صفایی بود در خانه زمانی
نمیبینم ز مادر من نشانی
هوای گریه دارم شانه ات کو
چراغ روشن آن خانه ات کو
دلم آکنده از غم در جوانی
مرا پیرم نموده زندگانی
همه جان و تنم را غم گرفته
دلم در سوگ تو ماتم گرفته
من از بخت بدم هر دم بنالم
تاسف میخورم هر دم به حالم
پریشانم عزابم هر شب و روز
مرا آتش زده این درد جانسوز
خوش آن ایام مادر در برم بود
چو گویی سایه گل بر سرم بود
تو خفتیو شدم از خواب بیدار
خداحافظ گلم تا روز دیدار
مرا مردن به از این زندگانی
چنان دلسردم از دنیای فانی
من آن ایام شادم سرگذشتم
چو مادر رفت گویی درگذشتم
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 2 |
خونه پر از عطر وجودت
میسوزم از غم نبودت
زندگیم داغونه بی تو
همراهمه دعای خوبت
بدون تو تنها و سردم
درگیر با دنیای دردم
خدا گناه من چی بود
به کسی بدی نکردم
نزار با غم همراه شم
ای خوب من آرامشم
زندونه دنیام نازنین
کاری نکن آواره شم
با یاد تو همراهی ام
ّشبها منو بیداری ام
بازم بخون لالایی ام
یاد تو هر شب با منه
دلسردم اصلا از همه
هر روز دیوونه میشم
هر لحظه درد و ماتمه
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 9 |
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 41 |
من در این دنیا آموختم کز بیگانگان
انتظار مهربانی نیست ای دلدادگان
هر چه در دنیا به رنج کشت کردی
تکدی از دگری سیرتت زشت کردی
عاقبت شکار و دوستی با صیاد
شیر بیشه سر سبز را دهد بر باد
پشت ید سوزاندم از این دم به بعد
جز خدا با کس نگویم احتیاجم تا ابد
این چنین است تو بر زرق فریبان منگر
هر چه در چنته به رنج خود برآری بنگر
- هر که در تنهایی عالَم دچار یاس شد
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 38 |

از وفا می گویم ات از من تو غمگین میشوی
تا به کی با عاشقت ناز و صبوری میکنی
درد دل را مرهمی اما تو دوری میکنی
با اسیر دل خود آخر چرا بیگانه ای
با همه آبادی و با من چرا ویرانه ای
روزگار با این دلم مثل تو همراهی نکرد
هر که را کردم وفا آخر مرا آزرده کرد
ای عزیز خانه ام ویران مکن کاشانه را
با هزار امید من پرورده ام در سر تو را
یا بمان یا خود بزن از هم بپاش این زندگی
عمری از بهر تو من کردم خدا را بندگی
از برای تو خودم را آب و بر آتش زدم
دست دنیا را برای با تو بودن پس زدم
با دلم جور و جفا آخر تو را حاصل چه بود
غفلت از روز جدایی هستی ام از من ربود
این تاسفها چه زود در خاطراتم سررسید
بی تو من نایی ندارم عمر من آخر رسید
شاعر : ابوالفضل قزاقی
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 85 |
هر چه را جفت آفرید است از برایش کردگار
هیچ دانی نعمتش اندر جهان از بحر کیست
این همه ظلم و ستم بر آدمی از بحر چیست
این فلک از چرخشش گرد آمده سُستی مکن
آدمی از خاک و گل بار آمده رندی نکن
هر که در درگاه او باشد به لطفش شامل است
هر که از معبود خود رویش برانده جاهل است
آن گلی کز بوستان مانده به گلدان نادم است
هر که معبودش بخواهد در رکابش خادم است
هر که را رسوا کنی آنجا خدا هم حاضر است
هر که را هر چه کنی آنجا خدا هم ناظر است
وقت سختی چاره ساز و از برایش یاور است
هر که از دینش بُریده از برایش کافر است
گر زِ معبودت شوی غافل ،کنی هر دم فرار
روی تلی از گناهانت شوی هر دم سوار
رو مران از روی معبودت تو باشی بی قرار
روزی ات نزدش نهفته است و برایت برقرار
تا توانی در جهان دلها زِ خود راضی بِدار
خوف ، از روز جزا کن تا نباشی سر به دار
عالَمی از هر هزارش چون یکی عالِم شود
سردی و گرمی چشیده تا همی کامل شود
| | نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 82 |
| 